سيد محمد باقر برقعى

763

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بهارى نيست بهار مىرسد ، امّا ، مرا بهارى نيست * مرا به سبزه و باغ و بهار كارى نيست فغان و آه بر اين روزگار دردآلود * كه در بهار مرا هيچ برگ و بارى نيست كنار بستر بختم نشسته طاير غم * هماى بخت مرا در قفس قرارى نيست به اشك پاك يتيمان داغ‌ديده قسم * كه غير اشك مرا هيچ غم‌گسارى نيست برو بهار ! كه من خواستار پاييزم * من خزان‌زده را از تو انتظارى نيست اگرچه هست بهار و زمين همه خرّم * ولى به خانهء « عرفان » ره بهارى نيست در تجلّىگاه حضرت ولى عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف بهار عشق من اى باد صبا با تو هزاران گفت‌وگو دارم * نمىدانى مگر ! هر چيز من دارم از او دارم شراب كهنهء مستىفزايى در سبو دارم * سبويى دارم و در آن هزاران آرزو دارم بياور باده و پيمانه چون فصل بهار آمد * « بهار آمد ، نهال آرزومندى به بار آمد » نمىدانم چه مىجويى ؟ نمىدانم چه مىگويى * همىدانم كه چون گل در بهار عشق مىرويى نظر انداختم بارى به هر سويى به هر كويى * نديدم هركجا رفتم به غير از تار گيسويى بيا بنشين كنار من ، تو اى زيبا بهار من * فداى تار گيسويت ، همه داروندار من منم شايستهء كويت فداى زلف دلجويت * به دنيايى نخواهم داد هرگز تارى از مويت